تبليغاتX
فاضل سایه

فاضل سایه

اندر باب پتـه

 

... این نوشته بیشتر شبیه ماجراهایی ست که در مجله های زرد چاپ می شود ... مثله خانواده ی سبز یا یه چیزی تو همین مایه ها ... شاید هم سردبیر محترم ... اسمش رو می گذاشت ( خیانت قسمت ۲ )

 

چیزی نمانده بود که زندگی آقای رشیدی از هم بپاشد. دیگر آبرویی برایش نمانده بود. دیگر نمی توانست سرش را بالا نگه دارد. انگشت نما شده بود. مردم می گفتند خوشی زیر دلش زده است.

درست در یک همچو وضعی خانم رشیدی به خاطر خیانت در امر زناشویی در خواست طلاق کرد. آقای رشیدی توقع داشت در این وضع نابسمان حداقل همسرش پشتیبان او باشد؛ اما کسی حرفهای آقای رشیدی را باور نمی کرد. با تمام این دادگاه درخواست خانم رشیدی را به بعد از پاسخ آزمایشات پزشکی موکول کرد.

ماجرا از این قرار بود که یک روز سروکله ی زنی پیدا شد که ادعا می کرد از آقای رشیدی باردار است. آقای رشیدی به شدت این مسئله را تکذیب می کرد و می گفت می خواهند او را بی آبرو کنند. می گفت این یک پاپوش است. اما خانم رشیدی می گفت دیگر تحمل دورغ های آقای رشیدی را ندارد. نمی تواند این رسوایی را تحمل کند. ولی آقای رشیدی همچنان می گفت بی گناه است و همیشه به همسرش وفادار بوده است. خانم رشیدی گفت فقط درصورتی درخواستش را پس می گیرد که دادگاه او را بی گناه تشخیص دهد.

خلاصه، بعدازمشخص شدن جواب آزمایشات، دادگاه تشکیل شد. قاضی گفت دلیل محکمی وجود دارد که نشان می دهد شما بی گناهید. با توجه به تشخیص پزشکان شما عقیم مادرزاد هستید، پس قطعن نمی توانید در باردار شدن این زن نقشی داشته باشید. بنابراین، دادگاه شما را بی گناه تشخیص میدهد.

همان طور که خبر رسوائی آقای رشیدی زود به گوش همه رسیده بود، خبر بی گناهی او هم زود به گوش همه رسید. همه چیز مثل روز اول شده بود. آب رفته به جوی بازگشت. دوستان و نزدیکانش وقتی او را دیدند تبریک گفتند و تصدیق کردند از همان اول هم می دانستند او مرد درستکاری است. با تمام این، وضع زندگی آقای رشیدی نه تنها بهتر نشد، بلکه صدباربدتر از سابق شده بود.

یک سوال مهم شب و روز آزارش می داد. چیزی که امانش را بریده بود اما او جرات ابرازش را نداشت. چراکه به گمانش این بی آبرویی بارها از رسوائی تهمت آن زن بدتر بود. اگر او عقیم مادرزادبوده، چطور از همسرش بچه ای شش ساله داشت ؟ ... بچه ای که او بارها در خلوت به صورتش خیره شده بود و کوچکترین شباهتی پیدا نکرده بود.

 

                                                                                                       سایه / ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:25  توسط سایه  | 

اندر باب نامه ای به حجت الاسلام سید احمد خاتمی

 

به حجت الاسلام سید احمد خاتمی

دیروز از تریبون نماز جمعه فرمودید که عناد ملت ایران با آمریکا از سر احساسات نیست بلکه عملی خردورزانه است. فرمودید که ما نمی توانیم تاثیر آمریکا را در کودتای ۲۸ مرداد فراموش و انکار کنیم.

آقای احمد خاتمی شما انگار مطلبی را فراموش کرده اید ... فقط می گوئید که آمریکا نقشه ی کودتا داشت که به انجام رسید ... آقای حجت الاسلام فراموش کرده اید که چه عواملی در به انجام رسیدن این کودتا موثر بوده است ؟ چه عواملی باعث شد دولت مردمی مصدق شکست بخورد ؟ می دانید جناب حجت الاسلام ؟

مخالفان مصدق چه کسانی بودند ؟ چه کسانی از رفتن مصدق سود می بردند ؟ وقتی مصدق طرح ملی شدن نفت را مطرح کرد چه کسانی را به وحشت انداخت ؟ ... انگلستان منافع خودش را با وجود مصدق در خطر می دید ... آمریکا هم چون انگلستان به فکر منافع خودش و البته همچون انگلستان خواهان عدم حضور مصدق بود. اما جناب حجت الاسلام کودتای ۲۸ مرداد وقتی عملی شد که خودی ها به مصدق ضربه زدند... اگر خودی ها پی رفعت و جاه طلبی خود نبودند این کودتا اتفاق نمی افتاد.

شما که می فرمائید اجنبی ها کودتا کرده اند آیا می دانید تاثیر آیت الله کاشانی در به ثمر رسیدن این کودتای شوم چقدر زیاد بوده است ؟

آیت الله کاشانی که زمانی حامی مصدق بود به این مرد ملی پشت کرد و عملن عرصه را برای بازگشت شاه و پیروزی کودتاچیان هموار کرد. کاشانی طی اعلامیه به سختی به مصدق حمله کرد و او را کسی خواند که هرچه کرده به مصلحت و نفع اجانب بوده است. این عناد از آنجا نشات گرفته بود که مصدق از کاشانی خواسته بود خیلی در مسائل کشور دخالت نکند چرا که در شان ایشان نیست و بهتر است اگر مشکلی وجود دارد به مصدق گوشزد کند و او هم اگر مشکلی باشد حلش خواهد کرد.

درنتیجه کودتاچیان که از این اختلاف بیش ترین استفاده را برده بودند، کار مردمی ترین دولت تاریخ معاصر ایران را یکسره ساختند. پس از موفقیت کودتای ۲۸ مرداد، آیت الله کاشانی به شاهی که با کودتا علیه دولت قانونی کشور خود، به کشور و قدرت بازگشته بود تبریک گفت. 

در یک اظهارنظر آشکار پس از کودتا نیز آیت الله کاشانی فرمودند: مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست.

او در پاسخ به سوال اخبار الیوم مبنی بر اینکه به نظر شما بزرگ‌ترین اشتباه مصدق کدام است؟ گفت : مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید. او شاه را مجبور کرد ایران را ترک کند . اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد برگشت. ملت شاه را دوست دارد. این مصدق راه را گم کرده و مستحق چنین عاقبتی بوده‌است. تمام هم و غم او این شده بود که مردم فریاد بزنند زنده باد مصدق. مصدق به من و کشورش خیانت کرد.طبق شرع شریف اسلامی مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش خیانت کند مرگ است.

آیت الله کاشانی این مرد ملی را به مرگ محکوم کرده بود جناب خاتمی ... و این همان شکافی بود که بیگانگان در پی آن بودند. اما همین آقای کاشانی سالهای سال بعد فهمید که چه رکبی خورده است ... اما دیگر دیر شده بود. کاشانی گفته بود: ... آزادی جز برای عمال انگلیس نیست. مطبوعات و نشریات ملی هیچگونه اظهار عقیده ندارند و همه توقیف اند. بسیاری از ملییون و آزادیخواهان متدین در زندان‌ها بسر می‌برند. این اختیارات را چه کسی به آقای زاهدی داده که این دیکتاتوری شدید و قرون وسطایی را با مردم شریف ایران می‌نماید؟

زاهدی کسی بود که بعد از مصدق روی کار آمده بود و کاشانی درباره اش گفته بود: جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده ، تصمیم دارند که شرافتمندانه از حیثیت و آبروی ایران دفاع نموده و در راه صلاح و افق ملت حداکثر فداکاری را بنمایند

شخص امام خمینی هم بعدها از کاشانی انتقاد کردند و در نامه‌ای به آیت‌الله کاشانی از وی خواستند تا با تقویت جبهه دینی نهضت، از سیاستگرایی فاصله بگیرد.

جناب سید احمد خاتمی ... حجت الاسلام و المسلمین ... شما که جوانان ایران را در خطبه ی دوم نماز جمعه ... از گمراهان این امتحانات خواندید به هوش باشید ... مردم را گمراه و اراذل ننامید ... همواره به خاطر داشته باشید که آزادی و احقاق حقوق شهروندان هر کشوری خواسته ای ست که هرگز فرو نخواهد نشست ... بیچاره مصدق جناب حجت الاسلام ... بیچاره مصدق که فدای جهل و غرور بیجای کسان شد ... بیچاره مصدق که اگر زنده بود و سخنان دیروز شما را می شنید اشک می ریخت ... آه میکشید و می گفت ... این دود سیه فام کز بام وطن خاست / ازماست که بر ماست.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:5  توسط سایه  | 

اندر باب مشتاقان عربستان

 

بر اساس اعلام وزارت بهداشت ... بیشتر مبتلایان به آنفلانزای خوکی کسانی بوده اند که از سفر حج به ایران بازگشته اند... در واقع تماس از طریق بوسیدن و انتقال تنفسی که یکی از موثرترین دلایل انتقال در این بیماری محسوب می شود از این بی احتیاطی مشتاقان عرستان ناشی شده است ... قابل ذکرست که هریک از حجاج می تواند صدها نفر را در معرض خطر ابتلا قرار دهد.

این وزارتخانه با توجه به اینکه بیماری فوق علاوه بر عمره گزاران در مسافران بازگشته از کشورهای مسلمانی چون مالزی و سنگاپور هم دیده شده است ... از هموطنان خواست در صورت امکان از سفرهای غیر ضروری خودداری کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:51  توسط سایه  | 

اندر باب دموکرات ها

 

آقایان، مگر نمی فرمائید که حکومت جمهوری اسلامی، حکومتی دموکرات است ؟ مگر نمی فرمائید که آزادی در ایران چیزی نزدیک به مطلق است ؟ مگر نه اینکه مدعی آنید که مسلمان برادر دینی خود را نمیکشد ؟ مگر نه اینکه از نشانه های حکومتهای دموکرات یکی آن است که به حرفهای مخالفین گوش دهند؟ مگر نه آنکه مردم حق دارند اعتراض و نارضایتی خود را با هر دلیلی که دارند به گوش امانت داران قدرت در کشور برسانند ؟ آیا آنها که خود را دموکرات می نامند کرسی قدرت را همیشگی می دانند ؟ چه کسانی از انقلاب های رنگی می هراسند .... آیا تا به حال حکومت های دموکرات وحشت انقلاب های رنگی داشته اند ؟ کدام حکومت دموکراتی تا به حال اعتراض مسالمت آمیز مردم را با انتشار گاز اشک آور بهم ریخته است ؟ آیا دیده شده که مردم کشورشان را با چماق کتک بزنند ؟ ... آقایان شما دیده اید که مردم کشورتان را چگونه به خاک می کشند ؟ شما دیده اید که به مردم کشورتان تیراندازی می کنند ؟ دیده اید که یک گاردی چطور دختری را گوشه ی دیوار گیر انداخت و با باتوم به جان دختر افتاد ؟ ... آقایان ... ای شما امانتداران قدرت ... آیا در این چند ماه با دیدن این فجایع اشک از چشمتان سرازیر شده است ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:4  توسط سایه  | 

اندر باب حماقت آدمی

 

همسایه مهرساز ما چند روز قبل مغازه اش آتش گرفت ... در این دوسه روز مغازه اش را تعمیر کرد ... همین الان که داشتم بر می گشتم آتلیه دیدم یک گوسفند را از داربستی آویزان کرده و سرش را بریده ... شکمش را خالی کرده و پوستش را کنده است ... آقای مهرساز خیال می کرده که آتش گرفتن مغازه اش به خاطر چشم زخم دیگران است... به همین خاطر گوسفندی را قربانی کرده تا اگر چشم شوری او را نظر کرده اثرش برود. وقتی او را دیدم که چهره ی یک فاتح به خود گرفته است آنقدر غصه ام گرفت که حد نداشت ... خیال می کرد که مشکلاتش را حل کرده و از این به بعد خداوند نظر رحمت به او خواهد داشت ... حتمن پیش خودش گفته کاش وقتی مغازه را افتتاح کردم گوسفند را کشته بودم ...

مادامی که مردم اینطور در خرافه و جهل بمانند از آزادی و دموکراسی خبری نخواهد بود ... این جماعت شیعه که مذهب مثل خوره مغزشان را خورده است آفت آزادیند ... اینها آفت جامعه ایند که خواستار آزادی و برابریست ... حماقت این جماعت احمق را پایانی نیست ... ما در این کشور شیعه پرور باید خواب آزادی را ببینیم ... تف

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:21  توسط سایه  | 

اندر باب گلزار

 

شنیدم که آقای محمد رضا گلزار ... که بنابر دلایلی با مشکلاتی درباب بازی کردن در سینما روبروست به دفتر آقای رحیم مشایی رفته اند و درباره ی معضلات خودش با ایشان گفتگو کرده است ... آقای رحیم مشایی هم به حرفهای این ستاره خوب گوش کرده اند و ایشان را برای ملاقاتی کوتاه با آقای محمود احمدی نژاد به دفتر رئیس جمهور راهنمایی کرده اند ... آقای رئیس جمهور هم به آقای گلزار قول داده اند که مشکلات ایشان را حل خواهند کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:35  توسط سایه  | 

اندر باب زنبورها

 

يه روز وقتي در اطاقم را باز کردم ديدم چند هزار تا زنبور روي در و ديوار نشسته اند. مي توانستم از برآمدگي زنبورها جاي اشيا را حدس يزنم، مثلن روي ديوار چيزي از زنبورها پوشيده شده بود که يادم افتاد آنجا ساعتي به ديوار آويزان بود. يا برآمدگي عجيبي که به شکل ايستاده گوشه اطاق درست شده بود، اول يادم نيامد که آنجا چه بوده است که حالا اين طور از زنبورها پوشيده شده، اما بعدن يادم آمد که چوب رختي ام است.                         

زنبورها همه جا را از خود پوشانده بودند، از ساعت و چوب رختي گرفته تا لوازم شخصيترم ، مثل حوله، دمپايي و مسواک . از تکرار شکلشان کنارهم يه جور زردي خاصي ساخته شده بود، با يک هاله سياه که دورشکمهاشان پيچيده شده بود. ديدن اين همه زنبورکنارهم يه حالت خاصي دارد، آدم تو رفتارهاش دقت ميکند، انگار که مجبور باشي صدایی نکني. يه جورايي نفس آدم تنگ ميشه ، شايد بخواهي که پنجره را باز کني، اما اون وقت بايد آرام زنبورها را کنار بزني، طوري که يهو همه شان بلند نشوند.                                                                 

زنبورها با آن سيماي زرد و سياه ترسناکشان آرام به نظر مي آمدند، وقتي پرهاشان را مدام به هم نمي زدند آدم شک ميکند که بهشان دست بزند. آرام با پاهايم زنبورها را جا به جا کردم وقتي ديدم تکان نميخورند خم شدم و از نزديک ديدمشان.                                                                                                             

همه شان مرده بودند ، با دست چند تايي از آنها را برداشتم ، بدنشان خشک شده بود ، انگار که پوست انداخته باشند ، بعد آرام راه رفتم ، مي توانستم صداي خرد شدن بدن پوک زنبورها را بشنوم. ازقصد با دست روي ديوارها کشيدم ، زنبورها روي زمين ريختند . تا ساعتي خود را مشغول جمع کردن آنها کردم ، وقتي هزارها زنبور مرده خشک شده را به هم بفشاري اون وقت انگار کمتر از آن بودند که تا قبل از اين ديده بودي.با اين حال  چند کيسه پرازآنها جمع شد، بايد همه شان را دور مي ريختم ،يه جايي که کسي نبيند! اصلن به من چه مربوط است من که دليل اين همه کيسه آشغال نبودم، با اين حال بايد يه جايي بريزمشان ، يه جايي که کسي نبيند.                

                                                                                                                             

 

                                                      سايه – 27/4/84   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:19  توسط سایه  | 

اندر باب نغزیـات

 

اینها جملات نغزی ست از مغزم ...

سايه هاي شورشي، خورشيد را بنده نيستند.

مرگ، عاشق زندگی بود.

مرا،گازگرفت؛ اما زود فهمیدم وشیرگاز را بستم. فقط چند روزی جای دندان هایش ماند!

شنيده ام بعضي ها حقوقشان را از بانك مي گيرند.

اي كساني كه ايمان آورده ايد، چشم و هم چشمي كنيد. ( مبل فروش )

هدايت درتخته نرد مدام جف كورمي آورد.

وقتی شیر را زیاد بجوشانید حوصله اش،  سر می رود.

بهشت، اجباري است.

آیا کرگدن دو دروغ شاخدار شنیده است؟

خدا پدرمسیح را بیامرزدکه مارا به راه راست هدایت می کند !

وقتی گوشهایم را میگیرم، صدای قلبم را می شنوم.

تا وقتی خورشید هست، سایه خواهد بود.

فقط سایه بی سایه است.

اگر جسم آدم مدفوع دارد، پس روانش هم دارد.

اقیانوس بی رویاست. رویای رود دریاست.

یه سنجاقک عاقل هیچوقت از جلوی دهان قورباغه رد نمی شود.

فرزند اول نتیجه ی عشق است و فرزند چهارم نتیجه ی سهل انگاری.

هیچکس فامیلی اش خواجه زاده نیست.

اگر نخواهی معشوق باشی، دیگران زیاد عاشقت می شوند.

نامه، داستانی ست که تنها یک مخاطب دارد.

چرا بعضی ها وقتی با ماشین دنده عقب می آیند صدای پخش صوت موسیقی را کم می کنند ؟

در ایران مرده ها برای زنده ها تصمیم می گیرند.

به مردی که کفشش را با پشت شلوارش پاک می کند، نمی توان اعتماد کرد.

یاخته ی جدا تاخته، تافته ی جدا بافته ست.

آنکه پاسپورت ندارد، ناگزیر ناسیونالیست می شود.

 

این دو جمله هم از آرش است ... جملاتی که یک همخوانی نامعلومی با جملات بالا دارد.

هیچ وقت خودت رو روی صندلی اتوبوس ننداز .... حتی اگر کسی کنارت ننشسته باشه

هیچ وقت در آهنی رو محکم نبند .... حتی اگر مطمئنی که کسی اون دور و بر نیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:27  توسط سایه  | 

اندر باب لیوان سم دار

                                                                                           

 

سم را داخل يکي از ليوان ها ريختند، ليوانهاي کرسيتالي که تا پيش از اين جاي شراب و انگبين بود. ليوانها را به دور هم چرخاندند طوري که تشخيص ليوان سم دارمحال مي نمود.                                                                    

هرسه شان نگاه مخصوصي به هم مي کردند تا آنکه هرکدامشان يکي از ليوان ها را برداشت و نوشيد. وقتي سم را از عطارمي گرفتند عطار آگاهشان کرده بود مبادا سم را در دسترس بچه اي بگذاريد، که اين سم بسيار مهلک است، و آنها خيال عطار را راحت کرده بودند که سم را براي کشتن چند موش ميخواهند که در زير زمين خانه شان مي چرخد.   

هوا هنوز روشن بود، پشت انبار، روي زمين، آنجايي که نشسته بودند، علف هاي هرزي گلها را دوره کرده بود مدتي بود که کسي به آنها رسيدگي نکرده بود. گرچه به نظر آنها اين گلها بودند که هرزگي کرده و علفها را محاصره کرده اند. با این وجود اين بازي هاي اخلاق مدت هاست که نزد آنها رنگ خود را از دست داده است، برايشان اين چرنديات زباني کوچکترین اهمیتی نداشت. انگار تمام دانش بشر، تمام اخلاق، تمام هنر، با رسيدن به آنها به پايان رسيده بود، چيزي که توجه شان را برانگيزد، چيزي که به نوشيدن انگبين دلخوش سازدشان، ديگر در آنها جايي نداشت.                      

ساعت هنوزخورشيد را نشان مي داد. پينه دوزي از گل بالا مي رفت. باد مي آمد، شاخه ها تکان ميخوردند، چيزي خیلی آرام در وجود يکي شان درحال تغير بود، چشمهايش گود رفت، انگار که سردش باشد زانوهايش را بغل گرفته به پهلو افتاد.                                                                                                                                  

                                                                                            سایه ۲/۳/۸۴                              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:31  توسط سایه  | 

اندر باب پاتوق

 

چراغهای دالان من

خاموش است.

پله های خانه

ناشنایند

به قدم های کسی.

پرده

قهر داده فرش را

با نور.

اینجا

پاتوق سایه هاست

هر روز.

در اتاق،

کنج دیوار، وقت خواب

تخت من تنهاست.

روی میز

پهلوی لیوان مِسی

بشقاب یکی است.

سالهاست که دیوار

بر دوش کشیده

نعش ساعت را.

آه .. ای سکوت شوم مدام

گوش من

کَرشد از

فقدان صدا.

                 

                                                                                             سایه /  هفت اَمرداد 87

 

شعر به گمان من محصول تجربه ای ست که در زمانی مشخص شاعر را تحت تاثیر قرار داده ... بنابراین مفهومی بیش از آنچه در زمان خودش نوشته شده ندارد... پس لطفن حکمی بابت این شعر صادر نکنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:37  توسط سایه  |